شمس الدين محمد كوسج
100
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چنين گفت پس زن كه چون دست اوى « 1 » * چو بشكست « 2 » در جنگ ، آن نامجوى ؛ نكشتند از آن پس مر آن « 3 » كينهخواه * به كين سپهدار ايران سپاه ؟ چنين پاسخش داد مرد دلير * كه برزوى را بسته بر سان شير فرامرز بردش سوى سيستان * خود و نامداران زاولستان « 4 » جهانپهلوان چون شود باز جاى * درآرد سپهدار نو را « 5 » ز پاى چو بشنيد ازو زن دم اندركشيد * يكى آه سرد از جگر بركشيد پرانديشه برگشت از آنجا « 6 » دوان * سرشكش ز ديده به رخ بر روان همى گفت اين « 7 » چاره را چون كنم * كه پاى وى از بند بيرون كنم چه سازيم و درمان اين كار چيست * درين راه بىره « 8 » مرا يار كيست ببست اندر آن كار آنگَه روان * رخ از درد زرد و دل از غم نوان چو برگشت از درگه شاه باز « 9 » * بدان سان كه باشد همى چارهساز « 10 » روان شد سوى سيستان چارهگر * بسى برد با خويشتن سيم و زر همى رفت تا شهر رستم رسيد * زن چارهگر چون بدان سو « 11 » كشيد
--> چنين گفت او را سرافراز شاه * كز ايدر نراند سپهبد سپاه چو گردد سپهدار ايران درست * از آن پس همى راى و فرمان توست ز فرمان خسرو نتابيد سر * سرافراز گردان گو پرهنر همى داردش پيش خود روز و شب * گرامى و مى را گرفته به لب ز فرمان و رايش نيامد به در * جهانجوى كيخسرو نامور ( 1 ) . ن : چو دست و روى . ( 2 ) . ن : شكستهست . ( 3 ) . ن : نكشت است زان پس همى . ( 4 ) . ن : زابلستان ، پس از اين بيت افزوده است : به دربند ارگ اندرون زار و خوار * به بند اندرست آن گو نامدار ( 5 ) . ن : توران . ( 6 ) . ن : زانجا . ( 7 ) . ن : چون . ( 8 ) . ن : رهنمونى . ( 9 ) . ن : جايگه چارهساز . ( 10 ) . ن : بيامد به جايى كه بودش فراز . ( 11 ) . ك : بدانش ( ؟ ) .